تبليغاتX
ازت متنفرم
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي،تو بمان با دگران،واي به حال دگران

پیش نوشت:

یادداشت امروز خيلي طولانيه اما خواهش مي كنم همش رو بخونيد چون آخرین حرف هامه که مینویسم

دنياي آدمها

نميدونم چند وقت بود كه اونجا بوديم،هممون دور تا دور اتاق نشسته و منتظر بوديم كه پنجره كوچيك آهني باز بشه و اسممون رو صدا كنن،هر روز يه فرشته اون روزن نجات رو باز ميكرد و اسم كساني رو كه قرار بود برن با صداي بلند ميخوند،اون موقع بود كه همهمه و شلوغي شروع ميشد و رفتني ها از بقيه حلالیت مي طلبيدن و مي رفتن و باز هم ما ميمونديم چشم انتظار يه روز ديگه و يه اميد ديگه،تا يه روز كه فرشته داشت اسم ها رو ميخوند،نام آشنايي رو شنيدم،آره،اسم خودم بود،خوشحال شدم و تندي از جام بلند شدم و از همه ی هم ‌اتاقي هام خداحافظي كردم و بيرون اومدم،عده ی زيادي نبوديم،هممون رو به خط كردن و راه افتاديم بريم كه دوباره صدايي اسمم رو صدا كرد،یه فرشته هرکدوممون رو یکی یکی از بقيه جدا میكرد و به اتاق كوچكتري می برد،اتاقي كه در و ديوارش به رنگ سياه و نارنجي بود،نارنجي خيلي پر رنگ كه به قرمز بزنه،من رو اونجا گذاشتن و رفتن،من تنها مونده بودم،نميدونم چقدر گذشت تا اينكه در با صدايي لرزون باز شد و خدا وارد اتاق شد،يه كم به من نگاه كرد و بدون گفتن حرفي روي يه صندلي نشست و من هم روبروش واستادم...

خدا گفت: قراره كه بري اما ميدوني كجا؟ گفتم آره،قراره برم توی دنياي آدمها،گفت: ميدوني اونجا چه جوريه؟ گفتم نه،گفت: من رو دوست داري؟ گفتم خيلي،گفت: منم تو رو دوست دارم،يعني همه ی چيزهايي رو كه آفريدم دوست دارم،اون وقت دستش رو دراز كرد و روي قلبم گذاشت،گرمم شد اما گرماش لذت بخش نبود،ناراحت شدم،داشتم مي سوختم،خدا دستش رو روی قلبم فشار مي داد و لبخند مي زد و من زجر مي كشيدم،پوست بدنم به رنگ در و ديوار اون اتاق شده بود و خدا همچنان به كارش ادامه مي داد،ديگه نتونستم تحمل كنم،دستم رو دراز كردم تا دست خدا رو از روی قلبم بردارم،همين كه دستش رو گرفتم درد و ناراحتيم از بين رفت و به جاش حس خوبي جايگزين شد،خدا لبخندي زد و گفت: دردناك بود؟ گفتم آره،چرا اين كار رو كردي؟ مگه دوستم نداري؟ گفت: چرا،اما قراره بري تو دنياي آدمها،قراره اونجا تنهايي بكشي،قراره يه عالمه از اين دردها رو تحمل كني،قراره بري تو دنياي آدمها و داغ ببيني،اين همه مدت تنها توي اين اتاق نگهت داشتم تا عادت كني به بي كسي،خواستم بدوني داغ ديدن چه طعمي داره و تو همچين مواقعي بايد چيكار كني تا درد و ناراحتيت از بين بره،اون وقت دستش رو روی سرم كشيد و گفت: برو،مواظب خودت باش،من رو هم فراموش نكن و من از يه دهليز بزرگ گذشتم و پا به دنياي آدمها گذاشتم،درست  26  سال قبل.

من مانده‌ام تنهاي تنها ...

زندگيم رو خيلي دوست دارم،برام مثل يه كتاب ميمونه كه فصل اولش ميلاد و فصل آخرش مرگه،كتابي كه بعضي صفحاتش رنگي و بعضي هاشون سياه و سفيدن،كتابي كه از خوندنش لذت مي برم هرچند كه فصل هاي تلخ و ناخوشايند زياد داره،دوران كودكيم چيزي براي تعريف كردن نداره،تا جايي كه يادم مياد اين دوران براي من همراه بود با قهر و آشتي هاي خانوداگي مادرم و خاله هام و خرد شدن غرورم جلوي هم سن و سال هام،دوستهاي كمي داشتم و هميشه از لذت بازي كردن با همون تعداد اندك هم محروم بودم،روزی که بهار بهم گفت ازم متنفره گرماي دست خدا رو روي قلبم حس كردم،همون گرمای روز اوله اومدن به دنیای آدمها،از اون به بعد فهميدم كه تنهايي و غربت يعني چي و كم كم مزه ی سختي زندگي زير دندونم اومد،سختي هايي كه روز به روز بيشتر مي شدن و من راه مبارزه با اونها رو نمي دونستم و مي رفت كه زير فشار همه ی اون سختي ها له بشم،از اون به بعد تنها شدم،تنهاي تنها،از اون به بعد خيلي آدمها توي زندگيم اومدن و رفتن،اما همیشه جاي یکی خالي بود،از اون به بعد بود كه ياد گرفتم دوست بدارم اما عاشق نشم،الآن خيلي ها هستن كه تو زندگيم نقش دارن،خانواد‌م،دوستام،حتی همسايه هامون،اونقدر زيادن كه نمي تونم اسم ببرم اما اونايي كه واقعا دوستشون دارم و نمي تونم دوريشون رو تحمل كنم زياد نيستن،كمتر از انگشت هاي دو دست:

اونی که باید باشه اما نیست،پدرم،مادرم،خواهرم.

و اما حرف آخر

دقیقا  188  روز پيش اولين يادداشتم رو تو اين وبلاگ نوشتم،يادداشتي با عنوان "میزنم فریاد،هرچه باداباد" ،اون روز خوشحال بودم از اينكه بعد از یه تجربه بد که بزرگترین اشتباه زندگیم هم بود و کلی سختی های زندگی و تحمل دست داغ خدا جايي رو پيدا كردم كه ميتونم خودم رو آزاد كنم و بنويسم،خوشحال بودم كه بازم ميتونم با نوشته هام دلم رو سبك كنم و روحم رو تو آسمون موهوماتم به پرواز دربيارم،نوشتم و نوشتم و هر روز كه گذشت دوستهاي جديدي پيدا كردم،دوستهايي كه نه من رو ديدن و نه من ديدمشون اما انگار سالهاست كه ميشناسمشون،دوست هايي كه از خوندن نوشته هاشون لذت مي برم و دلم براشون تنگ ميشه،امروز  7  خرداد و بیشتر از نصف نصفه قرن از عمرم گذشته،دوست دارم تو اين روز كه براي من روز بزرگيه و به دلایلی بزرگترین روزه زندگیمه چند كلمه با مخاطب هاي وبلاگم صحبت كنم و حالا که دارم برای همیشه میرم چند تا موضوع رو توضيح بدم:

۱  -  انتخاب اسم عمید،وقتی که شروع به نوشتن کردم نه میدونستم کی ام و نه میدونستم چی ام و حتی نمیدونستم برای چی زنده ام و تمام حرفهای خدا رو وقتی میخواست بفرستتم به دنیای آدمها فراموش کرده بودم و حتی باهاش قهر کرده بودم،من رو از ابتداي زندگيم تا حالا به اسمها و القاب زيادي صدا كردن،اسمهايي مثل محمد،مید،کیان،سامان،داداشي،عزيزم،گلم،مشدي،آقاي عزيز،لوتي،مرتيكه، آشغال،نفهم،دلقك،نامرد و ... ،اونقدر اين اسمها زيادن كه نميشه همه رو نوشت و هر كاري كردم نتونستم بهترين رو از بين اين همه انتخاب كنم و وقتي ديدم حتي براي خودم هم ناشناخته ام از اسم شناسنامه ایم استفاده كردم.

۲  -  خيلي از دوستان اظهار علاقه مي كردن كه با من (يا شايد درست تر باشه كه بگم با زندگي من) بيشتر آشنا بشن و از من بيشتر بدونن،از اين دوستان ميخوام قسمت "من مانده ام تنهای تنها" رو از همین یادداشت بخونن،همه سعيم رو كردم كه گفتني ها رو بنويسم و اگه بيشتر از اين خواستيد بدونيد كه گفتني نبوده.

۳  -  هيچ وقت نه گفتم و نه ادعا كردم كه نوشته هام خوب و قشنگ هستن،توی پستی به اسم "بی انصاف ها" (به دلایلی پاکش کردم) نوشته بودم كه مي نويسم براي كي و براي چي و يادمه نوشته بودم كه دوست ندارم کسی از روی اجبار نوشته هام رو بخونه،هيچ وقت قصد نداشتم كه جاي كسي رو تنگ كنم اما نمي دونم به چه دليل اين وبلاگ دشمن پيدا كرد و عده‌اي بي دليل به نوشته ها و يا شايدم خود من توهین كردن،چند نفري خواستن به اين وبلاگ بخاطره بعضی یادداشت ها رنگ و بوي ضد اسلامی و اعتقادی بدن كه موفق نشدند،به هر حال اگر براي كسي ايجاد ناراحتي كردم و باعث رنجش خاطرش شدم ازش معذرت ميخوام،هيچ وقت خودم رو بهترين ندونستم و نميدونم و مطمئنم براي خيلي ها (یکیشون بهار) نبودنم بهتر از بودنمه.

زاهدي در ميان رندان بود زان ميان گفت شاهدي بلخي

گر ملولي ميان ما تُرُش منشين كه تو هم در ميان ما تلخي

۴  -  خيلي ها تو كامنت‌ها و ایمیل هاشون گله ميكردن كه من چرا اينقدر نااميدم،من اصلا نااميد نيستم (البته بودم اما الان دیگه نیستم)،كه اگه بودم الآن نبودم‌،حالا بزرگترين سرمايه من اميدم به خداست،خدايي كه مهربونه و دوستش دارم،درسته كه يه بار باهاش قهر كردم اما اونقدر خدا بود كه منت من احمق رو كشيد تا باهاش آشتي كنم تا مبادا از راهش خارج بشم و به سمت ديگه اي برم،اگر نوشته هام پر از غصه ست به اين دليله كه معتقدم زندگي همش شادي و نشاط نيست،تو خيلي از وبلاگها ميتونيم مطالب شاد و سرگرم كننده اي رو بخونيم و من از غصه ها نوشتم تا ازشون غافل نشم.

۵  -  چند نفر برام نظر گذاشته بودن و ازم خواسته بودن كه عكسم رو براشون بفرستم،از همشون معذرت ميخوام چون نميتونم همچين كاري رو بكنم،میخوام مجهول بمونم و یه آدم مجهول عکس نداره.

۶  -  از همه دوستاني كه تو اين مدت  188  روز به اين وبلاگ سر زدن و با نظراتشون راهنمائيم كردن تشكر ميكنم،خيلي به من و نوشته هام لطف داريد و مورد محبت خودتون قرارم داديد،به خصوص از اين دوستان تشكر ويژه اي دارم(ترتیب دوستان به ترتیب مدت زمان آشناییم و قدمتشونه):

"حامد" که اولین کسی بود که به وبلاگش رفتم و همیشه نوشته های جالبش رو برای دوستام میفرستادم.

"نرگس" که یه بار یه متنی نوشت و بهم داد که اشکم رو درآورد.

"آلکس" که کلی با هم کل کل و لجبازی میکردیم که یکیمون شبیه اون یکی میشه و آخرش هم من شبیه اون شدم.

"سامورایی" که توی امید دادن به آدم ها یه اسطوره ست و دیوونشم.

"مامان شیرین" که امیدوارم خدا این دخمله خمشلتو برات حفظ کنه،بس که خشکله دلم میخواد بخورمش،حیف که سنش کمه وگرنه باید مادرزنم میشدی حاج خانم،عکسش هنوز بک گروند دسکتاپ کامپیوترمه.

"سعید" که آخره آدم های دیوونست،آخه خل و چل آدم عاقل توی یک شب دو جای مختلف میره خواستگاری؟اسم وبلاگتم که خیلی خوشم میومد ازش: " کشک چی؟عشق چی؟ "

"پریسا" که یه کار جدید توی وبلاگش کرده و هیچ جای دیگه ندیدم،توی وبلاگش از خودش نمینویسه بلکه مشکلات دیگران رو مینویسه و برای حل مشکلشون راه حل میخواد.

"سحر" خانم که ایشون بخاطره اینکه همکاره مادرمه احترام خاصی براش قائلم،بهترین ها رو برای خانواده ی سه نفره اش آرزو میکنم.

"معصومه" که با وجود سن کمش وقتی جدی میشه و جدی حرف میزنه باید  ۲۰  سال به سنش اضافه کرد.

"زمستان" که سرگذشتش یجورایی مثل خودم بود و امیدوارم راه درست رو هرچه زودتر خدای همیشه مهربون بهش نشون بده و مشکلش حل بشه.

"رضا" یه پسر با معرفت،گرم و دوست داشتنی از خطه ی شمال ایران عزیز.

"روشنک" که بعضی وقتها موقع خوندن حرفهاش شک میکردم که واقعا ۱۶  سالش باشه و فکر میکردم همه رو سر کار گذاشته،امیدوارم به عشقش برسه و خانوادش دیگه بهش گیر ندن.

"پریا" کسی که یه فرق با همه ی ما داره و اونم اینکه از نظر جسمی مشکل نارسایی نخاعی داره و با اینکه خدا قدرت راه رفتن رو ازش گرفته اما اونقدر امیدواره که من هنوز در تعجبم و وقتی خودم رو جای اون تصور میکنم اولین فکری که به نظرم میرسه ناامیدیه اما اون اونقدر به زندگی امیدواره که امیدش به من هم سرایت کرد.

خيلي ازتون ممنونم،خيلي كمكم كرديد،بعضی هاتون هنوز هم نمیدونید که حرفهاتون و نصیحت هاتون چقدر بهم کمک کرده و باعث شد از اون وضعیت دربیام و دوباره خدا رو ببینم،نوشته هاتون هميشه قشنگه،اونقدر كه خيلي از وقتم رو صرف خوندن و لذت بردن از مطالب شما مي كردم،از بقیه کسایی هم که توی این مدت همراهیم کردن و با حرفهاشون بهم کمک کردند واقعا ممنونم و بهترین ها رو براتون آرزو می کنم.

۷  -  اين آخرين يادداشت من توی اين وبلاگه،ديگه تو اين وبلاگ نمي نويسم،با اینکه نوشتن قسمتی از وجودم شده اما ديگه قصد نوشتن ندارم،البته فعلا،شايد يه روزي گوشه ی دنج ديگه اي رو براي نوشتن انتخاب كنم كه در اون صورت حتما خبرتون ميكنم،ازم نپرسيد كه چرا همچين تصميمي گرفتم،فقط بدونید این وبلاک تا زمانی بهم آرامش میداد که بهار ازش خبر نداشت ،باید بخاطره اشتباهاتم تنبیه بشم و تنبیهش اینه که یه مدت طولانی نباید باشم،اما به هر حال اشتباهي بود كه رخ داد و انسان هم جايزالخطاست (به قول دوستم "واجب الخطاست") و من هم تاوان اشتباهم رو به اندازه كافي در آینده میدم.

همين،ديگه حرفي براي گفتن ندارم،هر كسي كه فكر ميكنه نوشته هاي اين وبلاگ به شخصيتش توهين كرده من رو ببخشه و حلالم كنه،اميدوارم همتون خوب و موفق و پيروز باشيد و گل خنده هميشه روی لباتون باشه.

یه نفر که مثل خیلی آدم هایی که هر روز توی خیابون از کنارتون میگذرند و برای همیشه براتون مجهول می مونند.

پاینده باشید

عمید

پس نوشت:

لطفا عزیزانی كه از نزديك من رو ميشناسند راجع به اين يادداشت حرفي با من نزنند،ممنونم.

 

یا حق

خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1390ساعت 23:49  توسط عمید  | 

دو هفته ست دارم از خودم می پرسم آیا این منم؟ من خودمم؟ همون عمید با آرمان ها و قانون های مشخص برای تمام لحظه ها و ابعاد زندگیش؟

و آخر همه ی سوال هایی که از خودم می پرسم یه "نه" جواب میدم و بس ...!

نه این عمید نیست،عمید هیچ وقت روی قوانین زندگیش پا نمیذاشت و تحت هیچ شرایطی آرمان هاش رو له نمیکرد،دقیقا دو هفته ست پا روی قانون نداشتن دوست دختر گذاشتم و فقط به منظور دوستی باهاش حرف میزنم،از وقتی یادم میاد همیشه خواسته ام این بود که بهار برای همیشه توی زندگیم باشه و قصدم ازدواج و یه زندگی همیشگی کنار بهار بوده و هست اما به پیشنهاد اجباری بهار زدو هفته ست که فقط دوستیم و بهار گفته نمیخواد ازدواج کنه و باید فکر ازدواج با بهار رو از سرم بیرون کنم.

دوستی دقیقا همون چیزیه که بهار خوب میدونه هیچ وقت دنبالش نبودم و نخواهم بود اما با تمام این اوصاف ...

چی بگم؟

چی بنویسم؟

چی دارم جز دیوونگی؟

تا که از جانب معشوقه نباشد کششی،کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

وای که چه روزها و شب های سختی رو دارم پشت سر میذارم و ذره ذره وجودم رو به حراج میذارم و آب میشم،کجای دنیایی که با بهار برای خودم ساخته بودم دوستیه بی هدف رو جا دادم که با دوستی با معشوقم باید عذاب ببینم؟ دوستی با کسی که عاشقش باشی بزرگترین عذاب دنیاست،تا قبل از این فکر می کردم نبودن و نداشتن بهار بزرگترین عذاب دنیاست اما حالا این بهار و این رابطه برام عذاب عظیم شده،بهار اون بهاری نیست که من میشناختم و توی این چند ماه خیلی تغییر کرده،کی میخواد بدونه از کجا فهمیدم تا بهش بگم :

بهار من رو روز اول آشنایی باید میدیدی که با صندل جوراب رنگ پا پوشیده بود و خیلی ساده بود و با همون سادگی اونقدر منو عاشقش خودش کرد که حالا اشک توی چشمام جمع شده و می نویسم این بهار اون بهار نیست،بهار من هیچوقت موقع حرف زدن با من تمام ذهنش این نبود که  120  هزار تومان بده ناخن بکاره اونم برای 3 یا 4 هفته،مانتوی فلان رو بخره و فلان کفش رو خوشش اومده و ... ،بهار من موقع حرف زدن با من حرفش فقط حرف دلش بود و از عشق میگفت نه از...،این فقط یه تغییره ظاهریه،میترسم،به خداوندی خدا میترسم از اعتقادات و حرفهاش بگم و بنویسم،از اون قول هایی که توی روزهای عاشقونمون داد و ...

تمام دوستت دارم ها،عشق بازی ها و ثانیه به ثانیه ی اون عشق که آخرش شد "ازت متنفرم"

چشمام امان نمیدن که بنویسم،آخه امشب که یه شب عادی نیست،یکهفته پیش وقتی با بهار حرف زدم،نه با بهار خودم بلکه با بهار جدید،بهم گفت: "حرف زدنت حالمو به هم میزنه"

آره،شاید لهجه ی یه پسر شهرستانی مثل بلبل پسرهای تهران نیست و هیچ جذابیتی نداره و اصطلاحا "خز" "جواد" "ضایع" و ... است،من همینم،ساده یا به قول تهرانی ها "امل شهرستانی" و به قول دوستام و اطرافیام "بچه مثبت" و "بچه ننه" و "سوسول" و "فوفول" و ...

اما من عمیدم،پاکه پاک،کسی که عاشق یه دختری شده که دوستش نداره و در جواب تمام عشق ورزی ها و دوست داشتن هاش بهش میگه: "بیا فقط دوست باشیم"

به قول یه آدم معصوم:

"مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است"

زندگی بدون بهار رو به دوستی بدون آخر و عاقبت با بهار ترجیح میدم،بذار با این مرگ تدریجی و از دوری بهار بمیرم اما با عشقم دوست نباشم،با معشوقم دوست نباشم،بذار بمیرم اما ...

من عاشقتم بهار،حتی اگه هزار سال دیگه هم در جواب دوستت دارم هایی که بهت میگم جوابت "ازت متنفرم" و "حالم ازت به هم میخوره" باشه بازم دست از این عشق پاک و زلال برنمیدارم چون از آسمون اومده و نمیخوام ساده از دستش بدم،محاله که خسته بشم.

من از جمله ی "ازت متنفرم" نمیمیرم و نخواهم مرد،تنها چیزی که داره منو میکشه اینه که قدر عشقت رو ندونستم و حالا سنگینیه این سهل انگاری پشتم رو خم کرده و کمرم رو شکسته.

آی خدا امشب اشک چشمه ی چشمام رو خشک کن و بذار بنویسم،بذار از بهار بنویسم،امشب میخوام چیزی بگم و کاری کنم که ریشه ی زندگیم رو خشک میکنه اما مجبورم،عمید ذلت فقط دوست بودن با معشوقش رو با عزت یک عمر با یاد و عشق بهار زندگی کردن عوض نمیکنه،حاظرم از حالا تا تمام عمرم رو فقط با عشق و یاد بهار زندگی کنم اما حتی یک دقیقه هم با بهار این رابطه ی بدون عاقبت رو ادامه ندم،نمیخوام عشق پاکم رو از دست بدم،کاش میومدی و برای همیشه میگفتی که پیشم میمونی تا دست و پات رو غرق در بوسه کنم و تو رو تاج سر و زندگیم کنم،باور نداری دوستت دارم و مثل امشب و همیشه بهم گفتی و میگی دروغ میگم و نقش بازی می کنم.

آهای خدایی که به بخشندگی و مهربانی شهره شدی این منم،عمید،دوستی بهار و این رابطه ی جدیدش رو بهت می بخشم و پس میدم اما هرگز عشق پاکم به بهار رو بهت پس نمیدم و تا ابد توی این سینه ای که قبرستان آرزوهام شده نگه میدارم.

یاد ایامی که با هم روزگاری داشتیم ...

یاد اشک های بهار اون شب توی کوچه ی "دوک" کنارم توی ماشین و یاد اشک های من توی تمام این چند ماه و امشب،یاد روزهای خوب اول عشقمون و قرآن سوغات مشهد و یاد قسم قرآنی که خوردی تا خودم نگم و نخوام تنهام نمیذاری،یاد پارک لاله و یاد آب معدنی و نوشابه های مشکی "دالیا" و "بابونه"

یاد دوستت دارم و التماس و اشک و عشق من و یاد نگاه تیز و برنده و جمله ی "ازت متنفرم"

یاد بهار،یاد بهار،یاد بهار

یاد بهار

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1390ساعت 21:29  توسط عمید  | 

این یادداشت فقط و فقط به یک نفر اختصاص داره و اونم کسی نیست جز تنها کسی که واقعا عاشقش شدم و موندم.

بهار من ...

شاید این آخرین حرف هایی باشه که از من میشنوی و شایدم آخرین حرف هایی که از این عشق می نویسم،امیدوارم بتونم حرفهام رو درست و کامل بنویسم و زبونم قدرت بیان حرف دلم رو داشته باشه و دست هام برای نوشتن یاری ام کنند.

آره بهار جان این بود ماجرای عشق من و تو که گذشت و گذشت و گذشت تا به اینجا و این لحظه رسید که از عشق برات بنویسم ...

در حق مطلب عشق یک نکته بیان بس که عشق من به تو نمیدونم کی؟ و چطور؟ اما اونقدر بزرگ شد و بال و پر گرفت و خدایی شد که یه موجود خاکی مثل تو توانایی درکش رو نداشت و پیدا نکرد و چون نتونستی باورش کنی سعی کردی صورت مساله رو پاک کنی و تلاش کردی انکارش کنی و برای همین بهش تهمت زدی و گفتی دروغ و تظاهره در حالی که بهتر از هر کسی میدونستی که نیست،از این عکس العملت اصلا ناراحت نشدم چون میدونم فقط بخاطر عدم درک بزرگیه این عشق بود وسلام ...!

بزرگیه عشقم اونقدر بود که بعد از اینکه تنهاش گذاشتی روی خودمم اثر گذاشت و الان یه گوشه ی کوچک از اون عشق کارم رو به جنون کشیده و هر روز دارم بیشتر توی این دیوونگی غرق میشم،اونقدر که اگه یک شب قرص آرام بخش نخورم صبحش باید یا توی انباری طبقه پایین و یا توی حیاط در حال ... پیدام کنند،فقط از خدا میخوام که بهم رحم کنه.

عشق تنها چیز خوب و مقدسی بود که توی تمام سال های عمرم تجربه کردم و تنها چیزیه که میخوام ازت توی ذهنم یادگار بمونه و همیشه با فکر کردن به عشقی که بهت دارم هوای زندگیم رو عطرآگین می کنم.

خیلی دوستت دارم و اینو خدا بهتر از هر کسی میدونه و امیدم به عشقشه که باهاش به عشقت برسم.

برات آرزوی عشق میکنم،یه عشق مثل عشق خدا به بنده هاش،یه عشق پاک و خدایی مثل عشق خودم.

عاشقم من

عاشقی بیقرارم

کس ندارد خبر از دل زارم

من به لبخندی از تو خرسندم

مهر تو ای گل آرزومندم

من ز خدا خواهم تا به رهت بازم جان

تا بر تو فدا سازم جان

 

دوستت دارم بهار،دوستت دارم بیشتر از دوست داشتن

عاشقتم بهار،عاشقتم بیشتر از عاشق بودن

 

همیشه محتاج به توی همیشه بی نیاز از من

عمید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 23:20  توسط عمید  | 

در جهان عشق شکست و دوری وجود ندارد،با خود میاندیش که دشمنی دیگران سبب تغییر حال شود،آنچه دل گوید همان شود و آنچه الهه ی عشق فرمان دهد سرانجام گیرد،در جهان عشق نیرنگ و خدعه به کار نیاید،هرگز تصور نکن اعمال دیگران سبب تغییر چرخ جهان عشاق شود زیرا آنچه چشم بیند و به دل سپارد حق همان باشد و آنچه معشوق پسندد عاشق به جان خرد.

در جهان عشق که به ظاهر خوش آیند است پس از مدت ها دوری تو را دیدم،به من نگاه نمیکردی،نزد خود تصور کردم از راز درونی من آگاه گشته ای ولی خدا نکند که تصور باطلی کنی زیرا صافی چهره و درخشش دیدگان زیبای تو همیشه بر صفحه ی دل من منعکس است با این وصف شایسته نیست دلی صاف و حساس چون آئینه ای پاک باشد و با غبار غم و اندوهی که از جفای تو برمیخیزد کدر شود؟؟؟

میخواهی رازی را که در دل دارم و تو آن را از دیدگانم دریافتی صریحا به تو اعتراف کنم ولی خیر نمی توانم،قدرت ندارم،شاید خدای نکرده آنچه را که من شنیده ام حقیقت دارد و تو عشق پاک مرا با نظر کوچکی نگاه می کنی پس چه بهتر که در دلم باشد و آن را بسوزاند و خاکسترم کند.

در جهان عشق نیستی و زوال وجود ندارد،با خود میاندیش که گل های با طراوت عشق پژمرده شود زیرا نهالی که با خون دل آبیاری گردد نمیمیرد،گلی که رب النوع جمال بر آن سایه افکند هرگز مرگ ندارد،در جهان عشق ناکامی و سنگدلی معنی ندارد،هرگز تصور مکن بی اعتنایی و دوری تو مرا ناامید میسازد زیرا همیشه من تو را کنار خود میبینم و طپش دل کوچک تو را به گوش می شنوم و به ظاهر اگر از تو دورم به باطن همیشه و در همه حال نزد تو هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 11:57  توسط عمید  | 

هیچی ندارم بنویسم و مثل دیوونه ها با خودم آهنگ چه "خشگل شدی امشب" رو زمزمه می کنم،خشگل شدم؟نکنه آرایش کردم؟نه بابا آرایش کجا بود،حتما صورتم رو با صابون خرچنگ،حلزون،کرم خاکی،شیر ماهی یا شایدم خر ماهی یا یه همچین چیزی شستم،شایدم بخاطره لنز جدیدمه،نه بابا،اصلا کی گفته خشگل شدم؟

آها یه چیز خوب یادم اومد،یه خاطره از سربازی ...

تقریبا آخرهای آموزش سربازی بودیم که از اون بالا بالاها دستور اومد که باید سربازها رو ببرن آموزش "زندگی در شرایط سخت"

ما هفت نفر بودیم که بردنمون توی جنگل با نفری یه قمقمه آب و دو تا شکلات کاکائویی و گفتن دو روز دیگه میان دنبالمون،داشتیم واسه خودمون توی جنگل قدم میزدیم و دنبال خوراکی می گشتیم برای این دو روز که چشممون به یه درخت سیب افتاد که کلی میوه داشت،به گروه گفتم خوراکی برای دو روزمون پیدا شد،ما که داشتیم سیب ها رو می خوردیم دیدیم اونطرف تر دو تا سگ دارن یه شکار رو میخورن و یه گربه ی لاغر هم نزدیکشونه و بهشون میگه به منم بدین،سگ ها هم اعتنایی به گربه نمی کردن،بعدش گربه عصبانی شد و به سگ ها حمله کرد و اونارو خورد و ما هم بهت زده داشتیم نگاه می کردیم،گربه به ما نگاه کرد و گفت: "بسوزه پدر اعتیاد من پلنگ هستم"

میبینی اعتیاد چه چیز بدیه؟پلنگ رو هم اندازه گربه کرده بود،از چیزهای کوچیک باید درس گرفت.

یه مار بهمون نزدیک شد و گفت: "به من هم سیب بدین"

ما هم از ترس همه ی سیب ها رو بهش دادیم،گفتیم شاید اینم اژدها بوده که معتاد شده.

سیب ها رو به مار دادیم و به حرکتمون ادامه دادیم و همچنان به دنبال غذا برای این دو روز که یکدفعه یه گروه مافیا بهمون حمله کردن،شایدم مافیا نبودن و یه گروه از سربازهای آمریکایی بودن که از جنگ ویتنام جا مونده بودن و مسیرشون رو گم کرده بودن و از بخت بد به ما برخورده بودن،خلاصه ما مشغول زد و خورد و جنگ های تن به تن بودیم و داشتیم شکست میخوردیم که یهو اون ماری که بهش سیب داده بودیم با دوستاش به دشمن حمله کردن و اونارو کشتن،بعد از مار پرسیدم چرا اینکارو کردی گفت داداش ما هم مثل خودت با معرفتیم،طفلکی نمکگیرمون شده بود،خیلی مار با مرامی بود،گفت "برای شب جای خواب دارین؟" و ما هم گفتیم "نه والا"،جاتوم خالی دعوتمون کرد خونش و کلی غذاهای مختلف با سالاد قورباغه و دسر از موش جنگلی درست کرد،فردا صبحش هم آدرس تارزان رو بهمون داد و رفتیم یه سر بهش زدیم،تارزان گفت یه مدته که سرخ پوست ها بهشون حمله میکنن و حیووناشو میکشن و میخورن،به مار گفتم بیا کمکشون کنیم و مار هم با دوستاش و من با گروه حمل کردیم و همه ی سرخ پوست ها رو از پا درآوردیم،تارزان یه خبر جدید بهمون داد و گفت: "هم دولت ایران و هم دولت آمریکا دروغ میگن که خبر دارن بن لادن خیلی وقت پیش مرده یا اینکه کشتنش،بن لادن زندست و توی جنگل با ما زندگی میکنه و الان هم با شترش رفته یه سر به چاه های نفتش بزنه.

زندگی توی شرایط سخت نتونست منو بکشه اما آخرش بی وفاییه بهار دخلم رو میاره.

شرایط سخت اینه که:

"عاشق بشی و بعد که فهمیدن عاشقشونی تنهات بذارن"

+ نوشته شده در  جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 14:6  توسط عمید  | 

لک لک ها و چلچله ها و کبوترهای این جهان با یکدیگر پیوند همیشگی می بندند پس چگونه است که انسان این اشرف مخلوقات قادر نیست با دل خود و دل یارش عهدی ببندد که هرگز گسستنی نباشد؟ من این عهد را با تو بسته ام،تو بگذار در این زندگانی کوتاه بشری بندهای آن هرگز تزلزل نپذیرد و حرارت توام دلهای ما همچنان گرم و سوزاننده باقی بماند.

سبزه و گل با خاک تیره،زندگی با مرگ،روشنایی با ظلمت و بهار با زمستان عهدی دائم دارند و هیچ قدرتی قادر نیست سبزه و گل را از خاک،زندگی را از مرگ،روشنایی را از تاریکی و بهار را از زمستان جدا سازد،نظم جهانی و خلقت خداوندی ضامن ابدی پیوند این ارکان مهم طبیعت است.

بگذار عشق آتشین ما هم ضامن عهد پایدار دل های حساس ما باشد و هیچ قدرتی حتی سرنوشت هم نتواند گره ی مستحکم آن را که با قدرت آتشین محبت و صفا به هم حلقه شده است از هم بگسلد.

به امید این پیوند همیشگی چشمان نگران من برق و درخشندگی خاصی پیدا کرده و این درخشندگی تا به حدی است که می تواند شمع لرزان زندگی من را تا آنجا که تو بخواهی از وزش نسیم سرد و بی روح که بر اثر عبور سایه های مرگ بوجود می آید از خاموش شدن حفظ کند.

پیام باد بهار از وصال جانان است

بیار باده که هنگام مستی جان است

قدم به کوچه ی دیوانگی بزن چندی

که عقل بر سر بازار عشق حیران است

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 22:57  توسط عمید  | 

میخوام الان به بهار تلفن بزنم آخه هروقت خسته ست خود واقعیشه و برخوردش واقعیه و این میتونه بهم کمک کنه که باورش کنم یا اینکه بد برخورد کنه و بفهمم که ...

باید دید بازم سرم داد میزنه و جیغ میکشه و حوصلمو نداره و بهم میگه از حرف زدن باهات حالم میگیره یا ... ؟؟؟

شروع:

بهار  -  سلام،خوب هستین؟ (هروقت میخواد حرصمو دربیاره و بهم بفهمونه رابطمون یه رابطه ی دوستانه و معمولیه منو جمع میبنده و مثلا به جای "خوبی؟" میگه: "خوب هستین؟"

عمید  -  ممنون خانوم،شما خوب هستی؟ خسته نباشی عزیزم.

بهار  -  مرسی،نمیتونم حرف بزنم.

عمید  -  میدونم،فقط خواستم صدات رو بشنوم.

بهار  -  گوشی خریدی؟

عمید  -  نه،ساعت  9  شب برگشتم و همه جا تعطیل بود.

بهار  -  باشه،فردا چی؟ میتونی بخری؟

عمید  -  چشم،فردا میرم حتما.

بهار  -  خبرش رو بهم بده،خداحافظ

عمید  -  چشم گلم،مواظب خودت... (داشتم حرف میزدم و هنوز نگفته بودم خداحافظ که قطع کرد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 23:8  توسط عمید  | 

امروز با بهار تلفنی و خیلی کوتاه صحبت کردم،یعنی این همون بهارست که بهم گفت:

"ازت متنفرم"

؟؟؟

محاله...!

ممکن نیست،یا من خواب میبینم یا توهم زدم و یا ...

چی میشد بهار برمیگشت و همیشه همینطور میموند؟؟؟

آرزوی بزرگیه؟

این بهار فوق العاده ست،همون بهاره ی روزهائیه که عاشق هم بودیم،بی نهایت مهربون و آروم و بدون تنفر،خارق العاده ست،یاد ایام اول آشناییمون به خیر...!

یعنی این دفعه واقعا برگشته و باید باور کنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 22:53  توسط عمید  | 

میگن از هرچی بترسی سرت میاد برای منم همینطور شد و درست از اون چیزی که میترسیدم سرم اومد.

بهار پیداش شد ...

این همون چیزیه که اصلا دلم نمی خواست اتفاق بیافته،شاید بپرسید چرا؟ با این همه مدت بی تابی و انتظار حالا چرا میگی نمی خواستی این اتفاق بیافته؟

خوب معلومه،چون من برگشت بهار رو با اون شرایطی می خواستم که قبلا هم گفتم،میخوام بیاد و برای همیشه توی زندگیم بمونه و دست توی دستم بذاره و بهم اطمینان بده که دیگه هیچوقت نمیره نه اینکه بیاد و بهم بگه:

"من قصد ازدواج ندارم و مجرد لذت می برم،اگه میخوای فقط با هم دوست باشیم من هستم و در غیر این صورت نیستم،تصمیمت رو بگیر"

بازی با انسان و انسانیت تا چه حد؟

تا کی؟

چطور؟

اصلا به چه قیمتی؟

امشب اومدی و میگی:

"یه حس خوب بهت دارم"

"دلم برات تنگ شده"

"دوستت دارم"

"عاشقتم"

"حس می کنم دوباره عاشقت شدم"

این عشق تو چیه که یه ساعت میاد و یه ساعت دیگه به تنفر تبدیل میشی؟ چی رو باور کنم بهار؟ این حس چند ساعته ی الانت رو یا اون دو تا "ازت متنفرم" چند ماه پیش رو؟

آی خدا الان چرا؟ چرا توی این شرایط؟ چرا اینطوری؟ این چطور برگشتنیه؟ من کی ازت خواستم با بهار دوست باشم؟ کی چیزی غیر از زندگی ابدی کنار بهار ازت خواستم؟ کی ازت خواستم بهار رو اینطوری برگردونی؟ این اون چیزی نیست که حق منه،هست؟

این اون چیزی نبود که من ازت خواستم،خدایا نمی خوام،نه بهارت رو میخوام،نه این زندگی رو و نه حتی خودت رو،نمی خوامت خدا،دست از سرم بردار،نمیخوامت

نمیخوامت

نمیخوامت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 22:48  توسط عمید  | 

آهای تو که عشق منی به فکر من باش یه کمی

به فکر من که عاشقم اما تو بی خیالمی

به فکر من که بعد تو ...

بعد از تو چی؟ هان؟ مگه بعد از تو چیزی هم مونده که بخوام ازش بنویسم؟ مگه چیزی مونده که اتفاق نیافته؟ چطور میشه بهت فکر نکنم؟ آیا راهی هست؟

نه،میخوام بهت فکر کنم،به خاطرات و روزهای خوبی که با هم داشتیم،اما نه،نمیخوام بهت فکر کنم چون همزمان با یادآوری تمام روزها و خاطرات خوبمون یه چیزی هست که همه ی اون خوبی ها رو برام هلاهل میکنه و اونم یادآوری جمله ی "ازت متنفرم" و اون روزهای کابوس وار آخره که ...

آی خدا قلبم داره منفجر میشه،روحم داره میترکه،سردردهایی که مستمرند و هر روز شدیدتر،آی خدا دلم میخواد داد بزنم از این همه درد جدایی،از این همه بی وفایی،از این همه بی معرفتی،از این همه آدم کشی و انسانیت کشی به اسم عشق و ...

داد بزنم از بهار و دردهایی که برام جا گذاشت

آی خدا خواستن بهار کجاش گناه بود که اینطوری مجازاتم می کنی؟

کجای عاشق شدن خلاف شرع و اسلامت بود که منو اینطوری از خودت روندی و کافرم کردی؟

بازم میخوای برگردم به نیمه ی اول سال  87 ؟ مطمئنم خوب یادته چی بودم و چه حالی داشتم.

باشه،پس این تو و این من و این ...

+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 19:11  توسط عمید  | 

هوا بدجوری گرفته و دل من از هوا بدتر

آسمون از شدت سیاهیه ابرها تاریکه و شدت بارش بارون فرصت بیرون رفتن از خونه رو نمیده،دارم توی خونه دیوونه میشم،دل آدم ها بعضی وقت ها بدجوری میگیره و هر حرف و اتفاق ساده ای تمام خاطرات عاشقانه ی گذشته رو به یاد میاره،دلم هوای عشق داره،حس عاشقی،تمام دلتنگی های دنیا توی وجودم جمع شده و خدا انگار فراموشم کرده و این یه اتفاق خوبه آخه هروقت فکر کردم خدا فراموشم کرده یه کاری کرده که بفهمم اشتباه میکنم و هنوز فراموش نشدم،امیدوارم این بار هم خدا مثل همیشه یه کاری کنه بازم به اشتباهم پی ببرم و بفهمم اشتباه کردم و خدا مهربونه و بنده هاش رو فراموش نمیکنه،حتی بنده های بدش.

خدایا منتظر یه اتفاقم از اون اتفاق هایی که که بهم ثابت کنه ...

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 18:40  توسط عمید  | 

اینم اون سند عاشقانه که ثابت میکنه سالگرد آشنایی من و بهار  29  فروردین  1388  بوده نه  29  اردی بهشت  1388 ،الان که خوندمش دوباره لحظه به لحظه ی اون روز برام بازسازی شد...

یه مدت پیش از تنهاییم پیش حدیث نالیدم و حدیث هم گفت به یه نفر میگه که منو از تنهایی در بیاره،گذشت تا دیروز حدیث بهم زنگ زد( با هژیر توی کافی شاپ بابونه بودیم و ناهار میخوردیم )، گفت با یکی از دوستاش صحبت کرده و برای فردا باهاش قرار گذاشته که همدیگه رو ببینیم،صبح زود بیدار شدم و رفتم دنبال حدیث و با دوستش منا خانم رفتیم سمت میدان فردوسی،فروشگاه ایرانیان،از همون نگاه اول یه حس خوب توی وجودم شعله زد،رفت دانشگاه و قرار شد کلاسش که تموم شد برگردیم دنبالش،حدود ساعت  12:40  رفتیم درب دانشگاه و با هم برگشتیم سمت یکی دیگه از واحدهای دانشگاه،حدیث بهش گفت که با منا خانم پیاده بشوند و ما دو تا با هم صحبت کنیم اما قبول نکرد،نگران شدم از اینکه نکنه از من خوشش نیومده باشه،حدیث شماره تلفن من رو به اون داد و شماره ی اون رو توی دفتر دانشگاه من نوشت،به حدیث گفتم ازش بخواد ببینمش اما قبول نکرده بود و خودم اس ام اس دادم و بالاخره قبول کرد و اجازه داد،حرفی که حدیث گفته بود نگم رو گفتم،از اون روز تا امروز که دوشنبه  7/2/88 است چند بار همدیگه رو دیدیم و صحبت کردیم،بهار یه فرشته ست که خدا توی زندگی من آورده،فرشته ای که وجودش میتونه زندگی عمید رو بهشت کنه.

این داستان ادامه دارد...

01:51          7  اردی بهشت  1388

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 19:3  توسط عمید  | 

امروز یاد یه اتفاق خیلی مهم افتادم،شاید بشه گفت بزرگترین اتفاق زندگیم،آره،چیزی به اون لحظه و اون روز نمونده،به چی؟

به دومین سالگرد آشناییم با بهار، 29  فروردین امسال آشناییم با بهار دو ساله میشه،دلم میخواست توی این روز من و بهار به جای این همه فاصله و جدایی پیش هم بودیم و این روز رو با هم جشن می گرفتیم،امروز  24  فروردینه و تا دومین سالگرد اشنایی من و بهار هنوز 5 روز باقی مونده،من هنوز و مثل همیشه به لطف و مهربونی خدا اعتقاد دارم و هنوز امیدوارم شاید بهار رو بهم برگردونه و ...

هیچ کاری برای خدا سخت نیست

راستی یه چیز مهم،پارسال یادمه بهار می گفت سالگرد آشناییمون  29  اردیبهشته نه  29  فروردین و من هرچی می گفتم  29  فروردینه قبول نمی کرد،داشتم توی مخزن الاسرار (کمد وسایلم) دنبال سند سیم کارتم میگشتم که چشمم به یه چیزی افتاد،یه مدرک کاملا مستند و کتبی که اردیبهشت سال  1388  درست چند روز بعد از آشناییم با بهار نوشتم،یکی از دست نوشته های خودم،متن اون مدرک رو درست روز  29  فروردین امسال یعنی  5  روز دیگه همینجا می نویسم.

خدایا توی این  5  روز و اگه ممکنه درست توی سالگرد آشناییم با بهار یه بار دیگه توی فصل بهار با بهار آشنام کن و یه خوشبختی ابدی و یه بهار همیشگی توی زندگیم بیار.

دوستت دارم خدا،هم تو رو و هم بهارت رو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 21:50  توسط عمید  | 

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ،یه خودکار،دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه،پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه رفت،داره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم در رو که می بست میدونستم که میمیرم

اون عزیزم بود نمیتونستم جلوی راهشو بگیرم

می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ،یه خودکار

دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه وبلاگ که خیسه،ولی اونی که باید بخونه اونو نمیخونه

+ نوشته شده در  جمعه 19 فروردین1390ساعت 23:41  توسط عمید  | 

بابای بنده خدای من فکر کرده حرف های من به خالم و ماجرای این دخترهای مورد نظر گرفته شده و خواستگاری و ... جدیه و امروز ظهر اومده و میگه میخوام یکی از دوستام رو دعوت کنم با خانواده بیان خونمون که دخترش رو ببینی و بعد نظرت رو بهم بگی...!

خواستم بگم بابا آخه من ...

من ...

نمیخوام ازدواج ...

اما نشد که بگم چون اگه می گفتم اونوقت بازیم با خاله هم خراب می شد و میفهمیدن من اصلا به ازدواج فکر نمی کنم و دلم خونه ی یکی دیگست،یکی که رفته و نیست اما جاش خالیست.

شب بابا رفته بود حمام که دوستش زنگ زد،همونی که بابا میخواد دعوتش کنه و ...،جواب دادم و گفتم میگم باهاتون تماس بگیره،بابا که از حمام بیرون اومد بهش گفتم یکی از دوستات تماس گرفت،پرسید کدومشون؟ و منم به شوخی گفتم: "پدر زنم دیگه" و اونم زد زیر خنده.

خودمونیما این زن گرفتن هم عجب بازیه قشنگ و با مزه اییه...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 23:12  توسط عمید  |